☼ مهشيد دخـــتري ماهـتر از خورشيد ☼

نشتی های قلم یک مهندس بعد از ایـن

اتاق نـــوشت

هم اکنون ما در اتاق ِ مان نشسته  و به مسائل ِ بسیاری فکر میکنیم ..

 

به کتاب هایی که در اطرافمان پخش است و ما این هفته امتحانشان را داریم

 

به اینکه ما این ترم احساس ِدبیرستان و مدرسه داریم، چراکه هر جلسه استادان ازما درس میپرسند و ما بسیار بدمان می آید :|

 

 

به اینکه ما میهمان داریم و هرچند که حبیب خداهستند ولی ما حوصله شان را نداریم چرا که ما درس داریم ولی همه ی آنها بلند بلند حرف زده و مراعات حال ما را نمیکنند  ...

 

به اینکه ما مدتی ست دلمان "فیــــش اند چیپس" میخواهدولی گویی کسی در این دنیای فانی آنقدر مارادوست ندارد که برایمان از این ها بخرد:|

 

به عکس هایی که با ساره در سلف ِ دانشگاه ، ازخودمان گرفتیم و چقدر همه ی آنها هنری اند و اینکه اگر ماست نخوریم حتما یک چیزی میشویم ما ، صد درصد :)) 

به آن روز که از سید خندان تا ونک کرایه تاکسی مان 600 تومان شد و ما چقدر خوشحالیم :)))))

 

به چای خسته ای که در کنار دستِ مان سرد شده و ماحس ِ عوض کردنش رانداریم و یخـــــآ یخ آن را میخوریم:|

 

و همینطور به دونات هایی که خریده ایم ولی تاریخ ِ تولیدشان فرداست!!

و جل الخالق ! مااز پیشرفت تکنولوژی تا این حد متعجب و متاثر هستیم حتی! و قصد داریم که اگر دونات ها را خورده و عمرمان به دنیا باقی ماند!

به محض ِ پایان یافتن ِ تحصیلات ِ آکادمیک ِ خویشتن، بلافاصله به کارخانه ی مربوطه رفته و دماراز روزگارشان در آورده ، اموالشان را مصادره! و سپس آنان را به وزارت بهداشت لو بدهیم ...

و پس از آن در ماه عسل سال بعدش دعوت شده و از رمز موفقیت و چگونگی ِ تجلی ِ وجدان و وظیفه شناسی در خودمان برای ایران و ایرانیان! توضیحات مفصلی بدهیم :|

      

 

به همه ی آدم های رسانه ای که ما این چندوقت دیدیم و طوری در قیـــف بودیم و انگار نه انگارمان بود! که گویی ما معروف هستیم و آنها باید از ما امضا بگیرند 

از احسان علیخانی ( برای n اُمین بار ) ، تـــا مهدی یراحی ، زانیار خسروی ، روزبه بمانی ، رستاک حلاج ، زهرا عاملی ، مونا برزویی ، محمد رضا خانزاده ... و بهرام رادان... !

 :|

و ما از این بین فقط روزبه بمانی را دوست داریم !!

:))))))

 

به اینکه ما ساعت ها در جوار آن همه انسان مهم بودیم و طبیعی رفتار کردیم ولی هنگامی که سروش صحت ماشین ِ بغل دستی ما درترافیک بود ،

من و نادیا از ذوق زدگی در گُنج خودمان نمیپوستــیده و فریاد پـــژمان ... پــژمان سر میدادیم :|

 

= آیا سروش صحت از روزبه بمانی اینها مهم تر است ؟؟

با رسم شکل توضیح دهید(1.5 نمره)

 :|

 

به عکسها و خاطرات ِ یک نهار مفصل در " اردک آبی" با نادیا ، سحر و مهسا ...

و اینکه بسیار خوش گذشت و دلتان هم نخواهد(!) میز کناری ما یکی از عمو فیتیله ای ها با خانواده بودند:|

 

 

و ما نیـــز در آنجا یک تنه به این نتیجه رسیدیم که سالادی با محتویاتِ کرفس و تن ِ ماهی هم در جهان موجود است ...

و ما نیز هرگز نباید به هر آنچه که نمیدانیم چه مزه ای ست نزدیک شویم حتی!!! :)))

 

به کادوهای تولدمان که ما همه ی آنها را دوست داریم و اینکه چقــدر خوب است که آنها هدیه هستند و کسی نمیتواند در عین ِ حال که از آنها خوشش می آید آن ها را از ما بگیرد ..( اشاره مستقیم به ساره )  

     

 

به اینکه ما الان 2 سالی میشود که به خودمان قول میدهیم از فردا .. از شنبه .. از اول ماه .. دیگر 6 و نیم صبح بیدار شده و ویتامین سه تماشا کنیم ولی یا نمیشود ، یاباید سریعا به سمت دانشگاه حرکت کنیم و وقت نداریم ، یا حال نداریم و یا خوابمان می آید خب :|

   

 

به اِلاستیک های رنگی رنگی ِ ارتودنسی مان که دوستشان داریم .. و ما به هیچ عنوان قصد بزرگ شدن نداریم و همان مهشیده رنگی رنگی ِ خاص مانده ایم که بودیم! :|

 

 

و بالاخره

به لپ تاپ ِ مان که باتری اش لُــو شده و به ما اجازه ی فکر کردن ِ بیشتر نمیدهد ..

 و ما بقیه ی فکر هایمان را برای خودمان نگه میداریم !

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 16:45  توسط مهشيد  | 

کلاس نوشت ِ یکم!

با نام و یاد خدا .. بار الهی ... !!!!!!

 

ما هم اکنون در کلاس ِ اخلاق ِ اسلامی وجود داریم و مسلماً در حال جان دادن میباشیم ..

( هم اکنون ملیکا عطسه کرد ) ..

 

بلی ، عرض میکردم .... استاد ما یک عدد خانم است ... او بسیار صحبت میکند ما بسیار او را تحمل میکنیم

 

آن هلیا که در جوار تیــنا است دائما به دلایل ِ نامعلومی به او چشم غره میرود .. او بسیار اعصاب ندارد!!!!

 

یک دانشجوی کوشا در روبه روی ما نشسته است او نیز بسیار صحبت میکند :|

 

الهام در جوار ملیکا نشسته است ... او دائما با گوشی ِ خود با شخص ِ مجهول الهُویه ای پیامک بازی میکند :|

از نظر من او بسیار انسان مشکوکی است .. ما باید در صدد قطع رابطه با او باشیم :|

 

دخترکی چند ردیف آن سو تر عکس ِ دوران ِ خردسالی ِ خود را به دانشگاه آورده است ... او بسیار خوشحال است :|

 ...

 

در لحظه ، الهام از کلاس خارج شد ...

ما بیشتر به او مشکوک شدیم و تصمیم گرفتیم پس از قطع رابطه با او ، او را به قتل برسانیم :|

 

 

امروز ما یک دانه عینک ِ طبی ِ شیشه ای ری بَن !! ، جهت ِ دکور آورده بودیم اما ملیکا آن را از ما گرفته و بر روی سر خود نصب کرده است ..

او بسیار خرسند است ... :|

ما باید برای قتل ِ او نیز برنامه ی دیگری داشته باشیم :|

 

 

دخترک ِ دیگری در کلاس ، عینک ِ آفتابی ِ ری بن ِ Fake زده است :|

قرار است ما در کلاس ، خدمت شان آفتاب هدیه نماییم .. :|

= ما از عینک های Fake بدمان می آید :|||||

 

 

ما حوصله مان سر رفته است .... و صندلی مان هم صدا میدهد ...

 

***

 

الهام وارد کلاس شد .. ولی ما به او محل نمیگذاریم .. او باید تنبیه گردد ... !

 

 

در جوار من ، تینا مدام iphone 4S خود را از کیفش بیرون می آورد ...表情 気持ち 顔文字 のデコメ絵文字

به خداوندگار سوگند ، ما فهمیدیم او iphone دارد :|

 

***

 

درب ِ کلاس ِ ما صدای در یخچــال میدهد ... و همه با آن درگیر هستند ...

و ما بسیار گرسنه هستیم (!)

:|

 

 

دلتان نخواهد! پنجره های کلاس ِ ما بسیار خارجی هستند و پرده های سبز دارند ..

 اینجا کمی باد می آید و با وزیدن ِ خود پرده را بر صورت ِ استاد میکوبد

ما از ناراحت بودن ِ استاد ، خوشحالیم :|

ما اصلا آدم های بدجنسی نیستیم :|

ما بسیار قلب ِ مهربانی داریــم و همینطور

در قلب ِ ما یک امپراطور است ... تسلیم میگردد زیرا که مجبور است ... !!!!!!!!

 

***

 

همچنان حوصله ی ما سر رفته ... و صندلی مان هم صدا میدهد !

همچنان گرسنه ایم ...

و همچنان پرده ی کلاس در صورت ِ استاد است ...

 

الهام دیگر پیامک نمیدهد ولی ما هنوز به او مشکوک هستیم و همچنان به او محل نمیگذاریم :|

ملیکا غرق در صحبت های بی منتهای استاد است و همچنان عینک ِ مان را پس نمیدهد :|

 

 و مـــن با 28 % شارژ تــبلت ، غصه های خویش را یک تنه پــرپــر میکنم :|

 

دوست دار خودمان! : مهندس مهشید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1392ساعت 11:7  توسط مهشيد  | 

مطالب قدیمی‌تر